شدهست نور محمد هزار شاخ هزار
گرفته هر دو جهان از کنار تا به کنار
۱اگر حجاب بدرد محمد از یک شاخ
هزار راهب و قسیس بردرد زنار
۲تو را اگر سر ِکارست، روزگار مَبَر
شکار شو نفسی و دمی بگیر شکار
۳تو را سعادت بادا که ما ز دست شدیم
ز دست رفتن این بار نیست چون هر بار
۴پریر یار مرا گفت کاین جهان بلاست
بگفتمش که ولیکن نه چون تو بیزنهار
۵جواب داد تو باری چرا زنی تشنیع؟
که پات خار ندید و سرت نیافت خمار
۶بگفتمش که بلی لیک هم مگیر مرا
نیاحتی که کنم وفق نوحه اغیار
۷چو میرخوان توام ترش بنهم و شیرین
که هر کسی بخورد بای خود ز خوان کبار
۸به سوزنی که دهانها بدوخت در رمضان
بیا بدوز دهانم که سیرم از گفتار
۹ولی چو جمله دهانم، کدام را دوزی؟
نیم چو سوزن کو را بود یکی سوفار
۱۰خیار امت محتاج شمس تبریزند
شکافت خربزه زین غم چه جای خیر و خیار
۱۱