چرا ز قافله یک کس نمیشود بیدار
که رخت عمر ز کی باز میبرد طرار
۱چرا ز خواب و ز طرار مینیازاری
چرا از او که خبر میکند کنی آزار
۲تو را هر آنک بیازرد شیخ و واعظ توست
که نیست مهر جهان را چو نقش آب قرار
۳یکی همیشه همیگفت راز با خانه
مشو خراب به ناگه مرا بکن اخبار
۴شبی به ناگه خانه بر او فرود آمد
چه گفت گفت کجا شد وصیت بسیار
۵نگفتمت خبرم کن تو پیش از افتادن
که چاره سازم من با عیال خود به فرار
۶خبر نکردی ای خانه کو حق صحبت
فروفتادی و کشتی مرا به زاری زار
۷جواب گفت مر او را فصیح آن خانه
که چند چند خبر کردمت به لیل و نهار
۸بدان طرف که دهان را گشادمی بشکاف
که قوتم برسیدست وقت شد هش دار
۹همیزدی به دهانم ز حرص مشتی گل
شکافها همه بستی سراسر دیوار
۱۰ز هر کجا که گشادم دهان فروبستی
نهشتیم که بگویم چه گویم ای معمار
۱۱بدان که خانه تن توست و رنجها چو شکاف
شکاف رنج به دارو گرفتی ای بیمار
۱۲مثال کاه و گلست آن مزوره و معجون
هلا تو کاه گل اندر شکاف میافشار
۱۳دهان گشاید تن تا بگویدت رفتم
طبیب آید و بندد بر او ره گفتار
۱۴خمار درد سرت از شراب مرگ شناس
مده شراب بنفشه بهل شراب انار
۱۵وگر دهی تو به عادت دهش که روپوشست
چه روی پوشی زان کوست عالم الاسرار
۱۶بخور شراب انابت بساز قرص ورع
ز توبه ساز تو معجون غذا ز استغفار
۱۷بگیر نبض دل و دین خود ببین چونی
نگاه کن تو به قاروره عمل یک بار
۱۸به حق گریز که آب حیات او دارد
تو زینهار از او خواه هر نفس زنهار
۱۹اگر کسیت بگوید که خواست فایده نیست
بگو که خواست از او خاست چون بود بیکار
۲۰مرید چیست به تازی مرید خواهنده
مرید از آن مرادست و صید از آن شکار
۲۱اگر نخواست مرا پس چرام خواهان کرد
که زرد کرد رخم را فراق آن رخسار
۲۲وگر نه غمزه او زد به تیغ عشق مرا
چراست این دل من خون و چشم من خونبار
۲۳خزان مرید بهارست زرد و آه کنان
نه عاقبت به سر او رسید شیخ بهار
۲۴چو زنده گشت مرید بهار و مرده نماند
مرید حق ز چه ماند میان ره مردار
۲۵به سوی باغ بیا و جزای فعل ببین
شکوفه لایق هر تخم پاک در اظهار
۲۶چو واعظان خضرکسوه بهار ای جان
زبان حال گشا و خموش باش ای یار
۲۷