نه در وفات گذارد نه در جفا دلدار
نه منکرت بگذارد نه بر سر اقرار
۱به هر کجا که نهی دل به قهر برکندت
به هیچ جای منه دل دلا و پا مفشار
۲به شب قرار نهی روز آن بگرداند
بگیر عبرت از این اختلاف لیل و نهار
۳ز جهل توبه و سوگند میتند غافل
چه حیله دارد مقهور در کف قهار
۴برادرا سر و کار تو با کی افتادست
کز اوست بیسر و پا گشته گنبد دوار
۵برادرا تو کجا خفتهای نمیدانی
که بر سر تو نشستست افعی بیدار
۶چه خوابهاست که میبینی ای دل مغرور
چه دیگ بهر تو پختست پیر خوان سالار
۷هزار تاجر بر بوی سود شد به سفر
ببرد دمدمه حکم حق ز جانش قرار
۸چنانش کرد که در شهرها نمیگنجید
ملول شد ز بیابان و رفت سوی بحار
۹رود که گیرد مرجان ولیک بدهد جان
که در کمین بنشستست بر رهش جرار
۱۰دوید در پی آب و نیافت غیر سراب
دوید در پی نور و نیافت الا نار
۱۱قضا گرفته دو گوشش کشان کشان که بیا
چنین کشند به سوی جوال گوش حمار
۱۲بتر ز گاوی کاین چرخ را نمیبینی
که گردن تو ببستست از برای دوار
۱۳در این دوار طبیبان همه گرفتارند
کز این دوار بود مست کله بیمار
۱۴به بر و بحر و به دشت و به کوه میکشدش
که تا کجاش دراند به پنجه شیر شکار
۱۵ولیک عاشق حق را چو بردراند شیر
هلا دریدن او را چو دیگران مشمار
۱۶دل و جگر چو نیابد درونه تن او
همان کسی که دریدش همو شود معمار
۱۷چو در حیات خود او کشته گشت در کف عشق
به امر موتوا من قبل ان تموتوا زار
۱۸که بیدلست و جگرخون عاشقست یقین
شکار را ندرانید هیچ شیر دو بار
۱۹وگر درید به سهوش بدوزدش در حال
در او دمد دم جان و بگیردش به کنار
۲۰حرام کرد خدا شحم و لحم عاشق را
که تا طمع نکند در فناش مردم خوار
۲۱تو عشق نوش که تریاق خاک فاروقیست
که زهر زهره ندارد که دم زند ز ضرار
۲۲سخن رسید به عشق و همیجهد دل من
کجا جهد ز چنین زخم بیمحابا تار
۲۳چو قطب مینجهد از میان دور فلک
کجا جهد تو بگو نقطه از چنین پرگار
۲۴خموش باش که این هم کشاکش قدرست
تو را به شعر و به اطلس مرا سوی اشعار
۲۵