بیار ساقی بادت فدا سر و دستار
ز هر کجا که دهد دست جام جان دست آر
۱درآی مست و خرامان و ساغر اندر دست
روا مبین چو تو ساقی و ما چنین هشیار
۲بیار جام که جانم ز آرزومندی
ز خویش نیز برآمد چه جای صبر و قرار
۳بیار جام حیاتی که هم مزاج توست
که مونس دل خستهست و محرم اسرار
۴از آن شراب که گر جرعهای از او بچکد
ز خاک شوره بروید همان زمان گلزار
۵شراب لعل که گر نیم شب برآرد جوش
میان چرخ و زمین پر شود از او انوار
۶زهی شراب و زهی ساغر و زهی ساقی
که جانها و روانها نثار باد نثار
۷بیا که در دل من رازهای پنهانست
شراب لعل بگردان و پردهای مگذار
۸مرا چو مست کنی آنگهی تماشا کن
که شیرگیر چگونست در میان شکار
۹تبارک الله آن دم که پر شود مجلس
ز بوی جام و ز نور رخ چنان دلدار
۱۰هزار مست چو پروانه جانب آن شمع
نهاده جان به طبق بر که این بگیر و بیار
۱۱ز مطربان خوش آواز و نعره مستان
شراب در رگ خمار گم کند رفتار
۱۲ببین به حال جوانان کهف کان خوردند
خراب سیصد و نه سال مست اندر غار
۱۳چه باده بود که موسی به ساحران درریخت
که دست و پای بدادند مست و بیخودوار
۱۴زنان مصر چه دیدند بر رخ یوسف
که شرحه شرحه بریدند ساعد چو نگار
۱۵چه ریخت ساقی تقدیس بر سر جرجیس
که غم نخورد و نترسید ز آتش کفار
۱۶هزار بارش کشتند و پیشتر میرفت
که مستم و خبرم نیست از یکی و هزار
۱۷صحابیان که برهنه به پیش تیغ شدند
خراب و مست بدند از محمد مختار
۱۸غلط محمد ساقی نبود جامی بود
پر از شراب و خدا بود ساقی ابرار
۱۹کدام شربت نوشید پوره ادهم
که مست وار شد از ملک و مملکت بیزار
۲۰چه سکر بود که آواز داد سبحانی
که گفت رمز اناالحق و رفت بر سر دار
۲۱به بوی آن میشد آب روشن و صافی
چو مست سجده کنان میرود به سوی بحار
۲۲ز عشق این می خاکست گشته رنگ آمیز
ز تف این می آتش فروخت خوش رخسار
۲۳وگر نه باد چرا گشت همدم و غماز
حیات سبزه و بستان و دفتر گفتار
۲۴چه ذوق دارند این چار اصل ز آمیزش
نبات و مردم و حیوان نتیجه این چار
۲۵چه بیهشانه میی دارد این شب زنگی
که خلق را به یکی جام میبرد از کار
۲۶ز لطف و صنعت صانع کدام را گویم
که بحر قدرت او را پدید نیست کنار
۲۷شراب عشق بنوشیم و بار عشق کشیم
چنانک اشتر سرمست در میان قطار
۲۸نه مستیی که تو را آرزوی عقل آید
ز مستی که کند روح و عقل را بیدار
۲۹ز هر چه دارد غیر خدا شکوفه کند
از آنک غیر خدا نیست جز صداع و خمار
۳۰کجا شراب طهور و کجا می انگور
طهور آب حیاتست و آن دگر مردار
۳۱دمی چو خوک و زمانی چو بوزنه کندت
به آب سرخ سیه روی گردی آخر کار
۳۲دلست خنب شراب خدا سرش بگشا
سرش به گل بگرفتست طبع بدکردار
۳۳چو اندکی سر خم را ز گل کنی خالی
برآید از سر خم بو و صد هزار آثار
۳۴اگر درآیم کآثار آن فروشمرم
شمار آن نتوان کرد تا به روز شمار
۳۵چو عاجزیم بلا احصیی فرود آریم
چو گشت وقت فروداشت جام جان بردار
۳۶درآ به مجلس عشاق شمس تبریزی
که آفتاب از آن شمس میبرد انوار
۳۷