مجوی شادی چون در غمست میل نگار
که در دو پنجه شیری تو ای عزیز شکار
۱اگر چه دلبر ریزد گلابه بر سر تو
قبول کن تو مر آن را به جای مشک تتار
۲درون تو چو یکی دشمنیست پنهانی
بجز جفا نبود هیچ دفع آن سگسار
۳کسی که بر نمدی چوب زد نه بر نمدست
ولی غرض همه تا آن برون شود ز غبار
۴غبارهاست درون تو از حجاب منی
همیبرون نشود آن غبار از یک بار
۵به هر جفا و به هر زخم اندک اندک آن
رود ز چهره دل گه به خواب و گه بیدار
۶اگر به خواب گریزی به خواب دربینی
جفای یار و سقطهای آن نکوکردار
۷تراش چوب نه بهر هلاکت چوبست
برای مصلحتی راست در دل نجار
۸از این سبب همه شر طریق حق خیرست
که عاقبت بنماید صفاش آخر کار
۹نگر به پوست که دباغ در پلیدیها
همیبمالد آن را هزار بار هزار
۱۰که تا برون رود از پوست علت پنهان
اگر چه پوست نداند ز اندک و بسیار
۱۱تو شمس مفخر تبریز چارهها داری
شتاب کن که تو را قدرتیست در اسرار
۱۲