تو شاخ خشک چرایی به روی یار نگر
تو برگ زرد چرایی به نوبهار نگر
۱درآ به حلقه رندان که مصلحت اینست
شراب و شاهد و ساقی بیشمار نگر
۲بدانک عشق جهانی است بیقرار در او
هزار عاشق بیجان و بیقرار نگر
۳چو دررسی تو بدان شه که نام او نبرم
به حق شاهی آن شه که شاهوار نگر
۴چو دیده سرمه کشی باز رو از این سو کن
بدین جهان پر از دود و پرغبار نگر
۵هزار دود مرکب که چیست این فلکست
غبار رنگ برآرد که سبزه زار نگر
۶نگه مکن تو به خورشید چونک درتابد
به گاه شام ورا زرد و شرمسار نگر
۷چو ماه نیز به دریوزه پر کند زنبیل
ز بعد پانزده روزش تو خوار و زار نگر
۸بیا به بحر ملاحت به سوی کان وصال
بدان دو غمزه مخمور یار غار نگر
۹چو روح قدس ببوسید نعل مرکب او
ز نعل نعره برآمد که حال و کار نگر
۱۰اگر نه عفو کند حلم شمس تبریزی
تو روح را ز چنین یار شرمسار نگر
۱۱