شدهام سپند حسنت وطنم میان آتش
چو ز تیر تست بنده بکشد کمان آتش
۱چو بسوخت جان عاشق ز حبیب سر برآرد
چه بسوخت اندر آتش که نگشت جان آتش
۲بمسوز جز دلم را که ز آتشت به داغم
بنگر به سینه من اثر سنان آتش
۳که ستارههای آتش سوی سوخته گراید
که ز سوخته بیابد شررش نشان آتش
۴غم عشق آتشینت چو درخت کرد خشکم
چو درخت خشک گردد نبود جز آن آتش
۵خنک آنک ز آتش تو سمن و گلش بروید
که خلیل عشق داند به صفا زبان آتش
۶که خلیل او بر آتش چو دخان بود سواره
که خلیل مالک آمد به کفش عنان آتش
۷سحری صلای عشقت بشنید گوش جانم
که درآ در آتش ما بجه از جهان آتش
۸دل چون تنور پر شد که ز سوز چند گوید
دهن پرآتش من سخن از دهان آتش
۹