تا نزند آفتاب خیمه نور جلال
حلقه مرغان روز کی بزند پر و بال
۱از نظر آفتاب گشت زمین لاله زار
خانه نشستن کنون هست وبال وبال
۲تیغ کشید آفتاب خون شفق را بریخت
خون هزاران شفق طلعت او را حلال
۳چشم گشا عاشقا بر فلک جان ببین
صورت او چون قمر قامت من چون هلال
۴عرضه کند هر دمی ساغر جام بقا
شیشه شده من ز لطف ساغر او مال مال
۵چشم پر از خواب بود گفتم شاها شبست
گفت که با روی من شب بود اینک محال
۶تا که کبود است صبح روز بود در گمان
چونک بشد نیم روز نیست دگر قیل و قال
۷تیز نظر کن تو نیز در رخ خورشید جان
وز نظر من نگر تا تو ببینی جمال
۸در لمع قرص او صورت شه شمس دین
زینت تبریز کوست سعد مبارک به فال
۹