باز از آن کوه قاف آمد عنقای عشق
باز برآمد ز جان نعره و هیهای عشق
۱باز برآورد عشق سر به مثال نهنگ
تا شکند زورق عقل به دریای عشق
۲سینه گشادست فقر جانب دلهای پاک
در شکم طور بین سینه سینای عشق
۳مرغ دل عاشقان باز پر نو گشاد
کز قفس سینه یافت عالم پهنای عشق
۴هر نفس آید نثار بر سر یاران کار
از بر جانان که اوست جان و دل افزای عشق
۵فتنه نشان عقل بود رفت و به یک سو نشست
هر طرف اکنون ببین فتنه دروای عشق
۶عقل بدید آتشی گفت که عشقست و نی
عشق ببیند مگر دیده بینای عشق
۷عشق ندای بلند کرد به آواز پست
کای دل بالا بپر بنگر بالای عشق
۸بنگر در شمس دین خسرو تبریزیان
شادی جانهای پاک دیده دلهای عشق
۹