فریفت یار شکربار من مرا به طریق
که شعر تازه بگو و بگیر جام عتیق
۱چه چاره آنچ بگوید ببایدم کردن
چگونه عاق شوم با حیات کان و عقیق
۲غلام ساقی خویشم شکار عشوه او
که سکر لذت عیش است و باده نعم رفیق
۳به شب مثال چراغند و روز چون خورشید
ز عاشقی و ز مستی زهی گزیده فریق
۴شما و هر چه مراد شماست از بد و نیک
من و منازل ساقی و جامهای رحیق
۵بیار باده لعلی که در معادن روح
درافکند شررش صد هزار جوش و حریق
۶روا بود چو تو خورشید و در زمین سایه
روا بود چو تو ساقی و در زمانه مفیق
۷گشای زانوی اشتر بدر عقال عقول
بجه ز رق جهانی به جرعههای رقیق
۸چو زانوی شتر تو گشاده شد ز عقال
اگر چه خفته بود طایرست در تحقیق
۹همیدود به که و دشت و بر و بحر روان
به قدر عقل تو گفتم نمیکنم تعمیق
۱۰کمال عشق در آمیزشست پیش آیید
به اختلاط مخلد چو روغن و چو سویق
۱۱چو اختلاط کند خاک با حقایق پاک
کند سجود مخلد به شکر آن توقیق
۱۲