بیا بیا که توی شیر شیر شیر مصاف
ز مرغزار برون آ و صفها بشکاف
۱به مدحت آنچ بگویند نیست هیچ دروغ
ز هر چه از تو بلافند صادقست نه لاف
۲عجب که کرت دیگر ببیند این چشمم
به سلطنت تو نشسته ملوک بر اطراف
۳تو بر مقامه خویشی وز آنچ گفتم بیش
ولیک دیده ز هجرت نه روشنست نه صاف
۴شعاع چهره او خود نهان نمیگردد
برو تو غیرت بافنده پردهها میباف
۵تو دلفریب صفتهای دلفریب آری
ولیک آتش من کی رها کند اوصاف
۶چو عاشقان به جهان جانها فدا کردند
فدا بکردم جانی و جان جان به مصاف
۷اگر چه کعبه اقبال جان من باشد
هزار کعبه جان را بگرد تست طواف
۸دهان ببستهام از راز چون جنین غمم
که کودکان به شکم در غذا خورند از ناف
۹تو عقل عقلی و من مست پرخطای توام
خطای مست بود پیش عقل عقل معاف
۱۰خمار بیحد من بحرهای میخواهد
که نیست مست تو را رطلها و جره کفاف
۱۱بجز به عشق تو جایی دگر نمیگنجم
که نیست موضع سیمرغ عشق جز که قاف
۱۲نه عاشق دم خویشم ولیک بوی تست
چو دم زنم ز غمت از مت و از آلاف
۱۳نه الف گیرد اجزای من به غیر تو دوست
اگر هزار بخوانند سوره ایلاف
۱۴به نور دیده سلف بستهام به عشق رخت
که گوش من نگشاید به قصه اسلاف
۱۵منم کمانچه نداف شمس تبریزی
فتاده آتش او در دکان این نداف
۱۶