چو رو نمود به منصور وصل دلدارش
روا بود که رساند به اصل دل دارش
۱من از قباش ربودم یکی کلهواری
بسوخت عقل و سر و پایم از کلهوارش
۲شکستم از سر دیوار باغ او خاری
چه خارخار و طلب در دلست از آن خارش
۳چو شیرگیر شد این دل یکی سحر ز میش
سزد که زخم کشد از فراق سگسارش
۴اگر چه کره گردون حرون و تند نمود
به دست عشق وی آمد شکال و افسارش
۵اگر چه صاحب صدرست عقل و بس دانا
به جام عشق گرو شد ردا و دستارش
۶بسا دلا که به زنهار آمد از عشقش
کشان کشان بکشیدش نداد زنهارش
۷به روز سرد یکی پوستین بد اندر جو
به عور گفتم درجه به جو برون آرش
۸نه پوستین بود آن خرس بود اندر جو
فتاده بود همیبرد آب جوبارش
۹درآمد او به طمع تا به پوست خرس رسید
به دست خرس بکرد آن طمع گرفتارش
۱۰بگفتمش که رها کن تو پوستین بازآ
چه دور و دیر بماندی به رنج و پیکارش
۱۱بگفت رو که مرا پوستین چنان بگرفت
که نیست امید رهایی ز چنگ جبارش
۱۲هزار غوطه مرا میدهد به هر ساعت
خلاص نیست از آن چنگ عاشق افشارش
۱۳خمش بس است حکایت اشارتی بس کن
چه حاجتست بر عقل طول طومارش
۱۴