دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش
چو تشنه تو باشد که باشد سقایش
۱چو بیمار گردد به بازار گردد
دکان تو جوید لب قندخایش
۲توی باغ و گلشن توی روز روشن
مکن دل چو آهن مران از لقایش
۳به درد و به زاری به اندوه و خواری
عجب چند داری برون سرایش
۴مها از سر او چو تو سایه بردی
چه سود و چه راحت ز سایه همایش
۵چو یک دم نبیند جمال و جلالت
بگیرد ملالی ز جان و ز جایش
۶جهان از بهارش چو فردوس گردد
چمن بیزبانی بگوید ثنایش
۷جواهر که بخشد کف بحر خویَش
فزایش که بخشد رخ جان فزایش
۸جهان سایه توست روش از تو دارد
ز نور تو باشد بقا و فنایش
۹منم مهره تو فتاده ز دستت
از این طاس غربت بیا درربایش
۱۰بگیرم ادب را ببندم دو لب را
که تا راز گوید لب دلگشایش
۱۱