دلا گر مرا تو ببینی ندانی
به جان آتشینم به رخ زعفرانی
۱دل از دل بکندم که تا دل تو باشی
ز جان هم بریدم که جان را تو جانی
۲ز خون بر رخ من بدیدی نشانها
کنون رفت کارم گذشت از نشانی
۳تو شاه عظیمی که در دل مقیمی
تو آب حیاتی که در تن روانی
۴تو آن نازنینی که در غیب بینی
نگفتند هرگز تو را لن ترانی
۵چه می نوش کردی چه روپوش کردی
تو روپوش میکن که پنهان نمانی
۶چه جنت چه دوزخ توی شاه برزخ
برانی برانی بخوانی بخوانی
۷تو آن پهلوانی که چون اسب رانی
ز مشرق به مغرب به یک دم رسانی
۸تو آن صدر و بدری که در بر و بحری
هم الیاس و خضری و هم جان جانی
۹کسی بیتو زنده زهی تلخ مردن
چو پیش تو میرد زهی زندگانی
۱۰ایا همنشینا جز این چشم بینا
دو صد چشم دیگر تو داری نهانی
۱۱اگر مرد دینی بسی نقش بینی
مکن سجده آن را که تو جان آنی
۱۲گره را تو بگشا ایا شمس تبریز
گره از گمانست و تو صد عیانی
۱۳