پذیرفت این دل ز عشقت خرابی
درآ در خرابی چو تو آفتابی
۱چه گویی دلم را که از من نترسی
ز دریا نترسد چنین مرغ آبی
۲منم دل سپرده برانداز پرده
که عمریست ای جان که اندر حجابی
۳چو پرده برانداخت گفتم دلا هی
به بیداریست این عجب یا به خوابی
۴بگفتم زمانی چنین باش پیدا
بگفتا که شاید ولی برنتابی
۵دلم صد هزاران سخن راند ز آن خوش
مرا گفت بشنو گر اهل خطابی
۶که گر او نه آبست باغ از چه خندد
وگر آتشی نیست چون دل کبابی
۷از این جنس باران و برقش جهان شد
در اسرار عشقش چو ابر سحابی
۸بگفتم خمش کن چو تو مست عشقی
مثال صراحی پر از خون نابی
۹دلا چند باشی تو سرمست گفتن
چو در عین آبی چه مست سرابی
۱۰بر این و بر آن تو منه این بهانه
تو خود را برون کن که خود را عذابی
۱۱من و ماست کهگل سر خم گرفته
تو بردار کهگل که خم شرابی
۱۲دلا خون نخسپد و دانم که تو دل
تو آن سیل خونی که دریا بیابی
۱۳بهانهست اینها بیا شمس تبریز
که مفتاح عرشی و فتاح بابی
۱۴