نشانت کی جوید که تو بینشانی
مکانت کی یابد که تو بیمکانی
۱چه صورت کنیمت که صورت نبندی
که کفست صورت به بحر معانی
۲از آن سوی پرده چه شهری شگرفست
که عالم از آن جاست یک ارمغانی
۳به نو نو هلالی به نو نو خیالی
رسد تا نماند حقیقت نهانی
۴گدارو مباش و مزن هر دری را
که هر چیز را که بجویی تو آنی
۵دلا خیمه خود بر این آسمان زن
مگو که نتانم بلی میتوانی
۶مددهای جانت همه ز آسمانست
از آن سو رسیدی همان سوی روانی
۷گمانهای ناخوش برد بر تو دلها
نداند که تو حاضر هر گمانی
۸به چه عذر آید چه روپوش دارد
که تو نانبشته غرض را بخوانی
۹خنک آن زمانی که ساقی تو باشی
بریزی تو بر ما قدحهای جانی
۱۰ز سر گیرد این دل عروج منازل
ز سر گیرد این تن مزاج جوانی
۱۱خنک آن زمانی که هر پاره ما
به رقص اندرآید که ربی سقانی
۱۲گرانی نماند در آن جا و غیری
که گیرد سر مست از می گرانی
۱۳به گفت اندرآیند اجزای خامش
چنان که تو ناطق در آن خیره مانی
۱۴چهها میکند مادر نفس کلی
که تا بیلسانی بیابد لسانی
۱۵ایا نفس کلی به هر دم کیاست
کیت میفرستد به رسم نهانی
۱۶مگو عقل کلی که آن عقل کل را
به هر دم کسی میکند مستعانی
۱۷که آن عقل کلی شود جهل کلی
گر آبی نیاید ز بحر عیانی
۱۸