جهان را بدیدم وفایی ندارد
جهان در جهان آشنایی ندارد
۱در این قرص زرین بالا تو منگر
که در اندرون بوریایی ندارد
۲بس ابله شتابان شده سوی دامش
چو کوری که در کف عصایی ندارد
۳بر او گشته ترسان بر او گشته لرزان
زهی علتی کان دوایی ندارد
۴نموده جمالی ولی زیر چادر
عجوزی قبیحی لقایی ندارد
۵کسی سر نهد بر فسونش که چون مار
ز عقل و ز دین دست و پایی ندارد
۶کسی جان دهد در رهش کز شقاوت
ز جانان ره جان فزایی ندارد
۷چه مردار مسی که مرد او ز مسی
که پنداشت کو کیمیایی ندارد
۸برای خیالی شده چون خیالی
بجز درد و رنج و عنایی ندارد
۹چرا جان نکارد به درگاه معشوق
عجب عشق خود اصطفایی ندارد
۱۰چه شاهان که از عشق صد ملک بردند
که آن سلطنت منتهایی ندارد
۱۱چه تقصیر کردست این عشق با تو
که منکر شدی کو عطایی ندارد
۱۲به یک دردسر زو تو پا را کشیدی
چه ره دیدهای کان بلایی ندارد
۱۳خمش کن نثارست بر عاشقانش
گهرها که هر یک بهایی ندارد
۱۴