سری برآر که تا ما رویم بر سر عیش
دمی چو جان مجرد رویم در بر عیش
۱ز مرگ خویش شنیدم پیام عیش ابد
زهی خدا که کند مرگ را پیمبر عیش
۲به نام عیش بریدند ناف هستی ما
به روز عید بزادیم ما ز مادر عیش
۳بپرس عیش چه باشد برون شدن زین عیش
که عیش صورت چون حلقه ایست بر در عیش
۴درون پرده ز ارواح عیش صورتهاست
ز عکس ایشان این پرده شد مصور عیش
۵وجود چون زر خود را به عیش ده نه به غم
که خاک بر سر آن زر که نیست درخور عیش
۶بگویمت که چرا چرخ میزند گردون
کیش به چرخ درآورد تاب اختر عیش
۷بگویمت که چرا بحر موج در موجست
کیش به رقص درآورد نور گوهر عیش
۸بگویمت که چرا خاک حور و ولدان زاد
که داد بوی بهشتش نسیم عنبر عیش
۹بگویمت که چرا باد حرف حرف شدست
که تا ورق ورق آیی سبک ز دفتر عیش
۱۰بگویمت که چرا شب تتق فروآویخت
که گرد کست و عروسی بگیرد جا در عیش
۱۱بگفتمی سر پنج و چهار و هفت ولیک
به یک دو لعب فروماندهام به شش در عیش
۱۲