باده نمیبایدم فارغم از درد و صاف
تشنه خون خودم آمد وقت مصاف
۱برکش شمشیر تیز خون حسودان بریز
تا سر بیتن کند گرد تن خود طواف
۲کوه کن از کلهها بحر کن از خون ما
تا بخورد خاک و ریگ جرعه خون از گزاف
۳ای ز دل من خبیر رو دهنم را مگیر
ور نه شکافد دلم خون بجهد از شکاف
۴گوش به غوغا مکن هیچ محابا مکن
سلطنت و قهرمان نیست چنین دست باف
۵در دل آتش روم لقمه آتش شوم
جان چو کبریت را بر چه بریدند ناف
۶آتش فرزند ماست تشنه و دربند ماست
هر دو یکی میشویم تا نبود اختلاف
۷چک چک و دودش چراست زانک دورنگی به جاست
چونک شود هیزم او چک چک نبود ز لاف
۸ور بجهد نیم سوز فحم بود او هنوز
تشنه دل و رو سیه طالب وصل و زفاف
۹آتش گوید برو تو سیهی من سپید
هیزم گوید که تو سوختهای من معاف
۱۰این طرفش روی نی وان طرفش روی نی
کرده میان دو یار در سیهی اعتکاف
۱۱همچو مسلمان غریب نی سوی خلقش رهی
نی سوی شاهنشهی بر طرفی چون سجاف
۱۲بلک چو عنقا که او از همه مرغان فزود
بر فلکش ره نبود ماند بر آن کوه قاف
۱۳با تو چه گویم که تو در غم نان ماندهای
پشت خمی همچو لام تنگ دلی همچو کاف
۱۴هین بزن ای فتنه جو بر سر سنگ آن سبو
تا نکشم آب جو تا نکنم اغتراف
۱۵ترک سقایی کنم غرقه دریا شوم
دور ز جنگ و خلاف بیخبر از اعتراف
۱۶همچو روانهای پاک خامش در زیر خاک
قالبشان چون عروس خاک بر او چون لحاف
۱۷