بیخود شدهام لیکن بیخودتر از این خواهم
با چشم تو می گویم من مست چنین خواهم
۱من تاج نمیخواهم من تخت نمیخواهم
در خدمتت افتاده بر روی زمین خواهم
۲آن یار نکوی من بگرفت گلوی من
گفتا که چه می خواهی گفتم که همین خواهم
۳با باد صبا خواهم تا دم بزنم لیکن
چون من دم خود دارم همراز مهین خواهم
۴در حلقه میقاتم ایمن شده ز آفاتم
مومم ز پی ختمت زان نقش نگین خواهم
۵ماهی دگر است ای جان اندر دل مه پنهان
زین علم یقینستم آن عین یقین خواهم
۶