مخمورم پرخواره اندازه نمیدانم
جز شیوه آن غمزه غمازه نمیدانم
۱یاران به خبر بودند دروازه برون رفتند
من بیره و سرمستم دروازه نمیدانم
۲آوازه آن یاران چون مشک جهان پر شد
ز آواز بشد عقلم آوازه نمیدانم
۳تا روی تو را دیدم من همچو گل تازه
گشتم خرف و کهنه ار تازه نمیدانم
۴گویند که لقمان را یک کازه تنگی بد
زین کوزه میی خوردم کان کازه نمیدانم
۵