جانم به فدا بادا آن را که نمیگویم
آن روز سیه بادا کو را بنمیجویم
۱یک باره شوم رسوا در شهر اگر فردا
من بر در دل باشم او آید در کویم
۲گفتم صنم مه رو گه گاه مرا میجو
کز درد به خون دل رخساره همیشویم
۳گفتا که تو را جستم در خانه نبودی تو
یا رب که چنین بهتان می گوید در رویم
۴یک روز غزل گویان والله سپارم جان
زیرا که چو مو شد جان از بس که همیمویم
۵