بیا تا قدرِ یکدیگر بدانیم
که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم
۱چو مؤمن آینهیْ مؤمن یقین شد
چرا با آینه ما روگرانیم؟
۲کریمان جان فدایِ دوست کردند
سگی بگذار، ما هم مردمانیم
۳فسون قل اعوذ و قل هو الله
چرا در عشق همدیگر نخوانیم؟
۴غرضها تیره دارد دوستی را
غرضها را چرا از دل نرانیم؟
۵گهی خوشدل شوی از من که میرم
چرا مردهپرست و خصمِ جانیم؟
۶چو بعدِ مرگ خواهی آشتی کرد
همه عمر از غمت در امتحانیم
۷کنون پندار مُردم، آشتی کن
که در تسلیم، ما چون مردگانیم
۸چو بر گورم بخواهی بوسه دادن
رُخم را بوسه ده، کاکنون همانیم
۹خمش کن مردهوار ای دل، ازیرا
به هستی متهم ما زین زبانیم
۱۰