چو فرستاد عنایت، به زمین مشعلهها را
که بدر پردهٔ تن را و ببین مشعلهها را
۱تو چرا منکر نوری؟ مگر از اصل تو کوری؟
وگر از اصل تو دوری، چه از این مشعلهها را؟
۲خردا! چند به هوشی، خردا چند بپوشی
تو عزبخانهٔ مه را، تو چنین مشعلهها را
۳بنگر رزم جهان را، بنگر لشکر جان را
که به مردی بگشادند، کمین مشعلهها را
۴تو اگر خواب درآیی، ور از این باب درآیی
تو بدانی و ببینی، به یقین، مشعلهها را
۵تو صلاح دل و دین را چو بدان چشم ببینی
به خدا روح امینی و امین مشعلهها را
۶