هله ای آنک بخوردی سحری باده که نوشت
هله پیش آ که بگویم سخن راز به گوشت
۱می روح آمد نادر رو از آن هم بچش آخر
که به یک جرعه بپرد همه طراری و هوشت
۲چو از این هوش برستی به مساقات و به مستی
دهدت صد هش دیگر کرم باده فروشت
۳چو در اسرار درآیی کندت روح سقایی
به فلک غلغله افتد ز هیاهوی و خروشت
۴بستان باده دیگر جز از آن احمر و اصفر
کندت خواجه معنی برهاند ز نقوشت
۵دهد آن کان ملاحت قدحی وقت صباحت
به از آن صد قدح می که بخوردی شب دوشت
۶تو اگر های نگویی و اگر هوی نگویی
همه اموات و جمادات بجوشند ز جوشت
۷چو در آن حلقه بگنجی زبر معدن و گنجی
هوس کسب بیفتد ز دل مکسبه کوشت
۸تو که از شر اعادی به دو صد چاه فتادی
برهانید به آخر کرم مظلمه پوشت
۹همه آهنگ لقا کن خمش و صید رها کن
به خموشیت میسر شود این صید وحوشت
۱۰تو دهان را چو ببندی خمشی را بپسندی
کشش و جذب ندیمان نگذارند خموشت
۱۱