خبری اگر شنیدی ز جمال و حسن یارم
سر مست گفته باشد من از این خبر ندارم
۱شب و روز میبکوشم که برهنه را بپوشم
نه چنان دکان فروشم که دکان نو برآرم
۲علمی به دست مستی دو هزار مست با وی
به میان شهر گردان که خمار شهریارم
۳به چه میخ بندم آن را که فقاع از او گشاید
چه شکار گیرم آن جا که شکار آن شکارم
۴دهلی بدین عظیمی به گلیم درنگنجد
فر و نور مه بگوید که من اندر این غبارم
۵به سر مناره اشتر رود و فغان برآرد
که نهان شدم من این جا مکنید آشکارم
۶شتر است مرد عاشق سر آن مناره عشق است
که منارههاست فانی و ابدی است این منارم
۷تو پیازهای گل را به تک زمین نهان کن
به بهار سر برآرد که من آن قمرعذارم
۸سر خنب چون گشادی برسان وظیفهها را
به میان دور ما آ که غلام این دوارم
۹پی جیب توست این جا همه جیبها دریده
پی سیب توست ای جان که چو برگ بیقرارم
۱۰همه را به لطف جان کن همه را ز سر جوان کن
به شراب اختیاری که رباید اختیارم
۱۱همه پردهها بدرّان دل بسته را بپران
هله ای تو اصل اصلم به تو است هم مطارم
۱۲به خدا که روز نیکو ز بگه بدید باشد
که درآید آفتابش به وصال در کنارم
۱۳تو خموش تا قرنفل بکند حکایت گل
بر شاهدان گلشن چو رسید نوبهارم
۱۴