دو هزار عهد کردم که سر جنون نخارم
ز تو درشکست عهدم ز تو باد شد قرارم
۱ز ره زیادهجویی به طریق خیرهرویی
بروم که کدخدایم غله بدروم بکارم
۲همه حل و عقد عالم چو به دست غیب آمد
من بوالفضول معجب تو بگو که بر چه کارم
۳چو قضا به سخره خواهد که ز سبلتی بخندد
سگ لنگ را بگوید که برس بدان شکارم
۴چو بر اوش رحم آید خبرش کند که بنشین
بهل اختیار خود را تو به پیش اختیارم
۵اگرت شکار باید ز منت شکار خوشتر
همه صیدهای جان را به نثار بر تو بارم
۶نه ز دام من ملالی نه ز جام من وبالی
نه نظیر من جمالی چه غریب و ندره یارم
۷خمش ار دگر بگویم ز مقالت خوش او
بپرد کبوتر دل سوی اولین مطارم
۸تبریز و شمس دین شد سبب فروغ اختر
رخ شمس از او منور به فراز سبز طارم
۹