دل را ز من بپوشی یعنی که من ندانم
خط را کنی مسلسل یعنی که من نخوانم
۱بر تخته خیالات آن را نه من نبشتم
چون سر دل ندانم کاندر میان جانم
۲از آفتاب بیشم ذرات روح پیشم
رقصان و ذکرگویان سوی گهرفشانم
۳گر نور خود نبودی ذرات کی نمودی
ای ذره چون گریزی از جذبه عیانم
۴پروانه وار عالم پران به گرد شمعم
فریش می فرستم پریش می ستانم
۵در خلوت است عشقی زین شرح شرحه شرحه
گر شرح عشق خواهی پیش ویت نشانم
۶ور زان که در گمانی نقش گمان ز من دان
زان نقش منکران را در قعر می کشانم
۷ور زان که در یقینی دام یقین ز من بین
زان دام مقبلان را از کفر می رهانم
۸ور درد و رنج داری در من نظر کن از وی
کان تیر رنج نجهد الا که از کمانم
۹ور رنج گشت راحت در من نگر همان دم
می بین که آن نشانهست از لطف بینشانم
۱۰هر جا که این جمال است داد و ستد حلال است
وان جا که ذوالجلال است من دم زدن نتانم
۱۱