آری ستیزه می کن تا من همیستیزم
چندین زبون نیم که ز استیز تو گریزم
۱از حیله خواب رفتی هر سوی می بیفتی
والله که گر بخسپی این باده بر تو ریزم
۲ای دولت مصور پیش من آر ساغر
زودم به ره مکن جان من سخت دیرخیزم
۳هر لحظه روت گوید:« من شمع شب فروزم»
هر لحظه موت گوید:« من ناف مشک بیزم»
۴نپذیرم ای سمن بر کمتر ز هجده ساغر
نرمی کن و حلیمی ای یار تند و تیزم
۵ای لطف بیکناره خوش گیر در کنارم
چون در بر تو میرم نغز است رستخیزم
۶ساغر بیار و کم کن این لاغ و این ندیمی
من مست آن عروسم نی سخره جهیزم
۷خواهم شراب ناری، تو دیگ پیشم آری؟
کی گرد دیگ گردم؟ آخر نه کفچلیزم
۸درده شراب رهبان ای همدم مسیحان
نی چون خران عنگم نی عاشق کمیزم
۹خامش ز عشق بشنو گوید تو گر مرایی
من یار رستمانم نی یار مرد حیزم
۱۰