عقل از کف عشق خورد افیون
هش دار جنون عقل اکنون
۱عشق مجنون و عقل عاقل
امروز شدند هر دو مجنون
۲جیحون که به عشق بحر می رفت
دریا شد و محو گشت جیحون
۳در عشق رسید بحر خون دید
بنشست خرد میانه خون
۴بر فرق گرفت موج خونش
می برد ز هر سوی به بیسون
۵تا گم کردش تمام از خود
تا گشت به عشق چست و موزون
۶در گم شدگی رسید جایی
کان جا نه زمین بود نه گردون
۷گر پیش رود قدم ندارد
ور بنشیند پس او است مغبون
۸ناگاه بدید زان سوی محو
زان سوی جهان نور بیچون
۹یک سنجق و صد هزار نیزه
از نور لطیف گشت مفتون
۱۰آن پای گرفتهاش روان شد
می رفت در آن عجیبهامون
۱۱تا بو که رسد قدم بدان جا
تا رسته شود ز خویش و مادون
۱۲پیش آمد در رهش دو وادی
یک آتش بد یکیش گلگون
۱۳آواز آمد که رو در آتش
تا یافت شوی به گلستان هون
۱۴ور زانک به گلستان درآیی
خود را بینی در آتش و تون
۱۵بر پشت فلک پری چو عیسی
و اندر بالا فرو چو قارون
۱۶بگریز و امان شاه جان جو
از جمله عقیلهها تو بیرون
۱۷آن شمس الدین و فخر تبریز
کز هر چه صفت کنیش افزون
۱۸