آنچ می آید ز وصفت این زمانم در دهن
بر مرید مرده خوانم اندراندازد کفن
۱خود مرید من نمیرد کآب حیوان خورده است
وانگهان از دست کی از ساقیان ذوالمنن
۲ای نجات زندگان و ای حیات مردگان
از درونم بت تراشی وز برونم بت شکن
۳ور براندازد ز رویت باد دولت پردهای
از حیا گل آب گردد نی چمن ماند نه من
۴ور می لب بازگیری از گلستان ساعتی
از خمار و سرگرانی هر سمن گردد سه من
۵ور زمانی بیدلان را دم دهی و دل دهی
جان رهد از ننگ ما و ما رهیم از خویشتن
۶گر ندزدید از تو چیزی دل چرا آویختهست
چاره نبود دزد را در عاقبت ز آویختن
۷گر چنین آویختن حاصل شدی هر دزد را
از حریصی دزد گشتی جمله عالم مرد و زن
۸اندر این آویختن کمتر کراماتی که هست
آب حیوان خوردن است و تا ابد باقی شدن
۹چاشنی سوز شمعت گر به عنقا برزدی
پر چو پروانه بدادی سر نهادی در لگن
۱۰صورت صنع تو آمد ساعتی در بتکده
گه شمن بت می شد آن دم گاه بت می شد شمن
۱۱هر زمانی نقش می شد نعت احمد بر صلیب
سر وحدت می شنیدند آشکارا از وثن
۱۲عشقت ای خوب ختن بر دل سواره گشت گفت
این چنین مرکب بباید تاختن را تا ختن
۱۳شور تو عقلم ستد با فتنهها دربافتم
شور و بیعقلی بباید بافتن را با فتن
۱۴من کجا شعر از کجا لیکن به من در میدمد
آن یکی ترکی که آید گویدم هی کیمسن
۱۵ترک کی تاجیک کی زنگی کی رومی کی
مالک الملکی که داند مو به مو سرّ و علن
۱۶جامهٔ شعر است شعر و تا درون شعر کیست
یا که حوری جامهزیب و یا که دیوی جامهکن
۱۷شعرش از سر برکشیم و حور را در بر کشیم
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
۱۸