جام پر کن ساقیا آتش بزن اندر غمان
مست کن جان را که تا اندررسد در کاروان
۱از خم آن می که گر سرپوش برخیزد از او
بررود بر چرخ بویش مست گردد آسمان
۲زان میی کز قطره جان بخش دل افروز او
می شود دریای غم همچون مزاجش شادمان
۳چون نهد پا در دماغ سرکشان روزگار
در زمان سجده کنان گردند همچون خادمان
۴جان اگرچه بس عزیز است نزد خاص و نزد عام
لیک نزد خاص باشد بوی آن می جان جان
۵جان و ماه و جان و قالب بینشان شد از میی
کید او از بینشانی بردراند هر نشان
۶خمخانه لم یزل جوشیده زان می کز کفش
گشته ویرانه به عالم در هزاران خاندان
۷گر به مغرب بوی آن می از عدم یابد گشاد
مست گردند زاهدان اندر هری و طالقان
۸دست مست خم او گر خار کارد در زمین
شرق تا مغرب بروید از زمینها گلستان
۹بانگ چنگ چنگی سرمست عشقش دررسد
در جهان خوف افتد صد امان اندر امان
۱۰گر ز خم احمدی بویی برون ظاهر شود
چون میش در جوش گردد چشم و جان کافران
۱۱گر ز خمر احمدی خواهی تمام بوی و رنگ
منزلی کن بر در تبریز یک دم ساربان
۱۲تا شوی از بوی جان حق خصال می فعال
وز تجلیهای لطفش هم قرین و هم قران
۱۳در درون مست عشقش چیست خورشید نهان
آن که داند جز کسی جانا که آن دارد از آن
۱۴گرچه می پرسید عقلم هر دم از استاد عشق
سر آن می او نمیفرمود الا آن آن
۱۵هر دمی از مصر آن یوسف سوی جانهای ما
تنگهای شکر می وش رسد صد کاروان
۱۶جان من در خم عشقش می بجوشد جوشها
آه اگر بودی سوی ایوان عشقش نردبان
۱۷چون جهد از جان من القاب او مانند برق
چشم بیند از شعاعش صد درخش کاویان
۱۸صد هزاران خانهها سازد میش در صحن جان
چون کند زیر و زبر سودای عشقش خاندان
۱۹بوی عنبر می رود بر عرش و بر روحانیان
گرچه جان تو خورد هم نیم شب از می نهان
۲۰از ملولی هجر او چون سامری اندر جهان
جانم از جمله جهان گشتهست صحرا بر کران
۲۱چون شراب موسی افکن زان خضر کف دررسد
صد چو جان من درآید چون کمر اندر میان
۲۲ای خداوند شمس دین مقصود از این جمله توی
ای که خاک تو بود چون جان من دور زمان
۲۳در پی آن می که خوردم از پیاله وصل تو
این چنین زهرت ز جام هجر خوردم مزمزان
۲۴همچو تبریز و چو ایام همایون تو شاه
خود نبودهست و نباشد بیمکان و بیاوان
۲۵