ای ز تو مه پای کوبان وز تو زهره دف زنان
می زنند ای جان مردان عشق ما بر دف زنان
۱نقل هر مجلس شدهست این عشق ما و حسن تو
شهره شهری شده ما کو چنین بد شد چنان
۲ای به هر هنگامه دام عشق تو هنگامه گیر
وی چکیده خون ما بر راه ره رو را نشان
۳صد هزاران زخم بر سینه ز زخم تیر عشق
صد شکار خسته و نی تیر پیدا نی کمان
۴روی در دیوار کرده در غم تو مرد و زن
ز آب و نان عشق رفته اشتهای آب و نان
۵خون عاشق اشک شد وز اشک او سبزه برست
سبزهها از عکس روی چون گل تو گلستان
۶ذوق عشقت چون ز حد شد خلق آتشخوار شد
همچو اشترمرغ آتش می خورد در عشق جان
۷هجر سرد چون زمستان راهها را بسته بود
در زمین محبوس بود اشکوفههای بوستان
۸چونک راه ایمن شد از داد بهاران آمدند
سبزه را تیغ برهنه غنچه را در کف سنان
۹خیز بیرون آ به بستان کز ره دور آمدند
خیز کالقادم یزار و رنجه شو مرکب بران
۱۰از عدم بستند رخت و جانب بحر آمدند
آنگه از بحر آمدند اندر هوا تا آسمان
۱۱برج برج آسمان را گشته و پذرفته اند
از هر استاره بضاعت و آمده تا خاکدان
۱۲آب و آتش ز آسمانش می رسد هر دم مدد
چند روزی کاندر این خاکند ایشان میهمان
۱۳خوانها بر سر نسیم و کاسها بر کف صبا
با طبق پوشی که پوشیدهست جز از اهل خوان
۱۴می رسند و هر کسی پرسان که چیست اندر طبق
با زبان حال می گویند با پرسندگان
۱۵هر کسی گر محرمستی پس طبق پوشیده چیست
قوت جان چون جان نهان و قوت تن پیدا چو نان
۱۶ذوق نان هم گرسنه بیند نبیند هیچ سیر
بر دکان نانبا از نان چه می داند دکان
۱۷نانوا گر گرسنه ستی هیچ نان نفروختی
گر بدانستی صبا گل را نکردی گلفشان
۱۸هر کش از معشوق ذوقی نیست الا در فروخت
او نباشد عاشق او باشد به معنی قلتبان
۱۹عذر عاشق گر فروشد دانک میل دلبر است
از ضرورت تا نبندد در به رویش دلستان
۲۰چونک می بیند که میل دلبر اندر شهرگی است
اشک می بارد ز رشک آن صنم از دیدگان
۲۱اشک او مر رشک او را ضد و دشمن آمدهست
رشک پنهان دارد و اشکش روان و قصه خوان
۲۲تخم پنهان کرده خود را نگر باغ و چمن
شهوت پنهان خود را بین یکی شخصی دوان
۲۳عین پنهان داشتن شد علت پیدا شدن
بی لسانی می شود بر رغم ما عین لسان
۲۴چند فرزندان به هر اندیشه بعد مرگ خویش
گرد جان خویش بینی در لحد باباکنان
۲۵زاده از اندیشههای خوب تو ولدان و حور
زاده از اندیشههای زشت تو دیو کلان
۲۶سر اندیشه مهندس بین شده قصر و سرا
سر تقدیر ازل را بین شده چندین جهان
۲۷واقفی از سر خود از سر سر واقف نهای
سر سر همچون دل آمد سر تو همچون زبان
۲۸گر سر تو هست خوب از سر سر ایمن مباش
باش ناایمن که ناایمن همییابد امان
۲۹سربلندی سرو و خنده گل نوای عندلیب
میوههای گرم رو سر دم سرد خزان
۳۰برگها لرزان چه می لرزید وقت شادی است
دامها در دانههای خوش بود ای باغبان
۳۱ما ز سرسبزی به روی زرد چند افتادهایم
در کمین غیب بس تیر است پران از کمان
۳۲لاله رخ افروخته وز خشم شد دل سوخته
سنبله پرسود و کژگردن ز اندیشه گران
۳۳آن گل سوری ستیزه گل دکانی باز کرد
رنگها آمیخت اما نیستش بویی از آن
۳۴خوشهها از سست پایی رو نهاده بر زمین
غورهاش شیرین شد آخر از خطاب یسجدان
۳۵نرگس خیره نگر آخر چه می بینی به باغ
گفت غمازی کنم پس من نگنجم در میان
۳۶سوسنا افسوس می داری زبان کردی برون
یا زبان درکش چو ما و یا بکن حالی بیان
۳۷گفت بیگفتن زبان ما بیان حال ماست
گر نه پایان راسخستی سبز کی بودی سران
۳۸گفتم ای بید پیاده چون پیاده رستهای
گفت تا لطف تواضع گیرم از آب روان
۳۹رنگ معشوق است سیب لعل را طعم ترش
زانک خوبان را ترش بودن بزیبد این بدان
۴۰پس درخت و شاخ شفتالو چرا پستی نمود
بهر شفتالو فشاندن پیش شفتالوستان
۴۱گفت آری لیک وقتی می دهد شفتالویی
که رسد جان از تن عاشق ز ناخن تا دهان
۴۲ای سپیدار این بلندی جستنت رسوایی است
چون نه گل داری نه میوه گفت خامش هان و هان
۴۳گر گلم بودی و میوه همچو تو خودبینمی
فارغم از دید خود بر خودپرستان دیدبان
۴۴نار آبی را همیگفت این رخ زردت ز چیست
گفت زان دردانهها کاندر درون داری نهان
۴۵گفت چون دانستهای از سر من گفتا بدانک
می نگنجی در خود و خندان نمایی ناردان
۴۶نی تو خندانی همیشه خواه خند و خواه نی
وز تو خندان است عالم چون جنان اندر جنان
۴۷لیک آن خنده چون برق او راست کو گرید چو ابر
ابر اگر گریان نباشد برق از او نبود جهان
۴۸خاک را دیدم سیاه و تیره و روشن ضمیر
آب روشن آمد از گردون و کردش امتحان
۴۹آب روشن را پذیرا شد ضمیر روشنش
زاد چون فردوس و جنت شاخ و کاخ بیکران
۵۰این خیار و خربزه در راه دور و پای سست
چون پیاده حاج می آیند اندر کاروان
۵۱بادیه خون خوار بینی از عدم سوی وجود
بر خطاب کن همه لبیک گو بهر امان
۵۲چه پیاده بلک خفته رفته چون اصحاب کهف
خفته پهلو بر زمین و رفته تک تا آسمان
۵۳در چنین مجمع کدو آمد رسن بازی گرفت
از کی دید آن زو که دادش آن رسنهای رسان
۵۴این چمنها وین سمن وین میوهها خود رزق ماست
آن گیا و خار و گل کاندر بیابان است آن
۵۵آن نصیب و میوه و روزی قومی دیگر است
نفرت و بیمیلی ما هست آن را پاسبان
۵۶صد هزاران مور و مار و صد هزاران رزق خوار
هر یکی جوید نصیبه هر یکی دارد فغان
۵۷هر دوا درمان رنجی هر یکی را طالبی
چون عقاقیری که نشناسد به غیر طب دان
۵۸بس گیا کان پیش ما زهر و بر ایشان پای زهر
پیش ما خار است و پیش اشتران خرمابنان
۵۹جوز و بادام از درون مغز است و بیرون پوست و قشر
اندرون پوست پرورده چو بیضه ماکیان
۶۰باز خرما عکس آن بیرون خوش و باطن قشور
باطن و ظاهر تو چون انجیر باش ای مهربان
۶۱جذبه شاخ آب را از بیخ تا بالا کشد
همچنانک جذبه جان را برکشد بینردبان
۶۲غوصه گشت این باد و آبستن شد آن خاک و درخت
بادها چون گشن تازی شاخهها چون مادیان
۶۳می رسد هر جنس مرغی در بهار از گرمسیر
همچو مهمان سرسری می سازد این جا آشیان
۶۴صد هزاران غیب می گویند مرغان در ضمیر
کان فلان خواهد گذشتن جای او گیرد فلان
۶۵از سلیمان نامهها آوردهاند این هدهدان
کو زبان مرغ دانی تا شود او ترجمان
۶۶عارف مرغان است لک لک لک لکش دانی که چیست
ملک لک و الامر لک و الحمد لک یا مستعان
۶۷وقت پیله روح آمد قشلق تن را بهل
آخر از مرغان بیاموزید رسم ترکمان
۶۸همچو مرغان پاسبانی خویش کن تسبیح گو
چند گاهی خود شود تسبیح تو تسبیح خوان
۶۹بس کنم زین باد پیمودن ولیکن چاره نیست
زانک کشتی مجاهد کی رود بیبادبان
۷۰بادپیمایی بهار آمد حیات عالمی
بادپیمایی خزان آمد عذاب انس و جان
۷۱این بهار و باغ بیرون عکس باغ باطن است
یک قراضهست این همه عالم و باطن هست کان
۷۲لاجرم ما هر چه می گوییم اندر نظم هست
نزد عاشق نقد وقت و نزد عاقل داستان
۷۳عقل دانایی است و نقلش نقل آمد یا قیاس
عشق کان بینش آمد ز آفتاب کن فکان
۷۴آفتابی کو مجرد آمد از برج حمل
آفتابی بینظیر بیقرین خوش قران
۷۵آنک لاشرقیه بودهست و لاغربیه
زانک شرق و غرب باشد در زمین و در زمان
۷۶آفتابی کو نسوزد جز دل عشاق را
مهر جان ره یابد آن جا نی ربیع و مهر جان
۷۷چونک ما را از زمین و از زمان بیرون برد
از فنا ایمن شویم از جود او ما جاودان
۷۸این زمین و این زمان بیضهست و مرغی کاندر او است
مظلم و اشکسته پر باشد حقیر و مستهان
۷۹کفر و ایمان دان در این بیضه سپید و زرده را
واصل و فارق میانشان برزخ لایبغیان
۸۰بیضه را چون زیر پر خویش پرورد از کرم
کفر و دین فانی شد و شد مرغ وحدت پرفشان
۸۱شمس تبریزی دو عالم بود بیرویت عقیم
هر یکی ذره کنون از آفتابت توامان
۸۲