ای تو را گردن زده آن تسخرت بر گرد نان
ای سیاهی بر سیاهی جان تو از گرد نان
۱ای تو در آیینه دیده روی خود کور و کبود
تسخر و خنده زده بر آینه چون ابلهان
۲تسخرت بر آینه نبود به روی خود بود
زانک رویت هست تسخرگاه هر روشن روان
۳آن منافق روی ظلمت جان تسخرکن که خود
جمله سر تا پای تسخر بودهست آن قلتبان
۴هر کی در خون خود آید دست من چه گو درآ
هر کی او دزدی کند حق است دار و نردبان
۵هر کی استهزا کند بر خاصگان عشق حق
تیغ قهرش بر سر آید از جلاد قهرمان
۶ندهدش قهر خدا مهلت که تا یک دم زند
گرچه دارد طاعت اهل زمین و آسمان
۷عبرت از ابلیس گیرد آنک نسل آدم است
کو به استهزای آدم شد سیه روی قران
۸تا که بهتانها نهد آن مظلم تاریک دل
خنبک و مسخرگی و افسوس بر صاحب دلان
۹احمد مرسل به طعن و سخره بوجهل بود
موسی عمران به تسخرهای فرعونی چنان
۱۰صبرها کردند تا قهر خدا اندررسید
دود قهر حق برآمدشان ز سقف دودمان
۱۱از ملامتهای حسادان جگرها خون شود
درد استهزای ایشان داغها آرد به جان
۱۲گر از ایشان درگریزی در مغاره خلوتی
عشق چون چوگانت آرد همچو گوی اندر میان
۱۳تا چشاند مر تو را زهری ز هر افسردهای
تا کشاند نزد تو از هر حسودی ارمغان
۱۴تا بده است این گوشمال عاشقان بودهست از آنک
در همه وقتی چنین بودهست کار عاشقان
۱۵گر تو اندر دین عشقی بر ملامت دل بنه
وز فسوس و تسخر دشمن مکن رو را گران
۱۶عاشقی چون روگری دان یا مثل آهنگری
پس سیه باشد هماره چهرههای روگران
۱۷بر رخ روگر سیاهی از پی قزغان بود
و آنگهی جمله سیاهی گرد شد بر قازغان
۱۸همچنان در عاقبت این روسیاهی عاشقان
جمع گردد بر رخ تسخرکن خنبک زنان
۱۹عشق نقشی را حسودان دشمنیها می کنند
خاصه عشق پادشاه نقش ساز کامران
۲۰نقش ساز نقش سوز ملک بخش بینظیر
جان فزایی دلربایی خوش پناه دو جهان
۲۱خاص خاص سر حق و شمس دین بینظیر
فخر تبریز و خلاصه هستی و نور روان
۲۲