صنما به چشم شوخت که به چشم اشارتی کن
نفسی خراب خود را به نظر عمارتی کن
۱دل و جان شهید عشقت به درون گور قالب
سوی گور این شهیدان بگذر زیارتی کن
۲تو چو یوسفی رسیده همه مصر کف بریده
بنما جمال و بستان دل و جان تجارتی کن
۳و اگر قدم فشردی به جفا و نذر کردی
بشکن تو نذر خود را چه شود کفارتی کن
۴تو مگو کز این نثارم ز شما چه سود دارم
تو ز سود بینیازی بده و خسارتی کن
۵رخ همچو زعفران را چو گل و چو لاله گردان
سه چهار قطره خون را دل بابشارتی کن
۶چو غلام توست دولت نکشد ز امر تو سر
به میان ما و دولت ملکا سفارتی کن
۷چو به پیش کوه حلمت گنهان چو کاه آمد
به گناه چون که ما نظر حقارتی کن
۸تن ما دو قطره خون بد که نظیف و آدمی شد
صفت پلید را هم صفت طهارتی کن
۹ز جهان روح جانها چو اسیر آب و گل شد
تو ز دار حرب گلشان برهان و غارتی کن
۱۰چو ز حرف توبه کردم تو برای طالبان را
جز حرف پرمعانی علم و امارتی کن
۱۱ز برای گرم کردن بود این دم چو آتش
جز دم تو تابشی را سبب حرارتی کن
۱۲تو که شاه شمس دینی تبریز نازنین را
به ظهور نیر خود وطن بصارتی کن
۱۳