تو بمال گوش بربط که عظیم کاهل است او
بشکن خمار را سر که سر همه شکست او
۱بنواز نغمه تر به نشاط جام احمر
صدفی است بحرپیما که در آورد به دست او
۲چو درآمد آن سمن بر در خانه بسته بهتر
که پریر کرد حیله ز میان ما بجست او
۳چه بهانه گر بت است او چه بلا و آفت است او
بگشاید و بدزدد کمر هزار مست او
۴شدهایم آتشین پا که رویم مست آن جا
تو برو نخست بنگر که کنون به خانه هست او
۵به کسی نظر ندارد به جز آینه بت من
که ز عکس چهره خود شده است بت پرست او
۶هله ساقیا بیاور سوی من شراب احمر
که سری که مست شد او ز خیال ژاژ رست او
۷نه غم و نه غم پرستم ز غم زمانه رستم
که حریف او شدستم که در ستم ببست او
۸تو اگرچه سخت مستی برسان قدح به چستی
مشکن تو شیشه گرچه دو هزار کف بخست او
۹قدحی رسان به جانم که برد به آسمانم
مدهم به دست فکرت که کشد به سوی پست او
۱۰تو نه نیک گو و نی بد بپذیر ساغر خود
بد و نیک او بگوید که پناه هر بد است او
۱۱