خنک آن جان که رود مست و خرامان بر او
برهد از خر تن در سفر مصدر او
۱خلع نعلین کند وز خود و دنیا بجهد
همچو موسی قدم صدق زند بر در او
۲همچو جرجیس شود کشته عشقش صد بار
یا چو اسحاق شود بسمل از آن خنجر او
۳سر دیگر رسدش جز سر پردرد و صداع
مغفرت بنهد بر فرق سرش مغفر او
۴کیله رزقش اگر درشکند میکائیل
عوضش گاه بود خلد و گهی کوثر او
۵پدر و مادر و خویشان چو به خاکش بنهند
شود او ماهی و دریا پدر و مادر او
۶عشق دریای حیات است که او را تک نیست
عمر جاوید بود موهبت کمتر او
۷میرود شمس و قمر هر شب در گور غروب
میدهدشان فر نو شعشعه گوهر او
۸ملک الموت به صد ناز ستاند جانی
که بود باخبر و دیده ور از محشر او
۹تن ما خفته در آن خاک به چشم عامه
روح چون سرو روان در چمن اخضر او
۱۰نه به ظاهر تن ما معدن خون و خلط است
هیچ جان را سقمی هست از این مقذر او
۱۱در چنین مزبله جان را دو هزاران باغ است
پس چرا ترسد جان از لحد و مقبر او
۱۲آنک خون را چو می ناب غذای جان کرد
بنگر در تن پرنور و رخ احمر او
۱۳هله دلدار بخوان باقی این بر منکر
تا دو صد چشمه روان گردد از مرمر او
۱۴