ای محو راه گشته از محو هم سفر کن
چشمی ز دل برآور در عین دل نظر کن
۱دل آینه است چینی با دل چو همنشینی
صد تیغ اگر ببینی هم دیده را سپر کن
۲دانم که برشکستی تو محو دل شدستی
در عین نیست هستی یک حمله دگر کن
۳تا بشکنی شکاری پهلوی چشمه ساری
ای شیر بیشه دل چنگال در جگر کن
۴چون شد گرو گلیمی بهر در یتیمی
با فتنه عظیمی تو دست در کمر کن
۵ماییم ذره ذره در آفتاب غره
از ذره خاک بستان در دیده قمر کن
۶از ما نماند برجا جان از جنون و سودا
ای پادشاه بینا ما را ز خود خبر کن
۷در عالم منقش ای عشق همچو آتش
هر نقش را به خود کش وز خویش جانور کن
۸ای شاه هر چه مردند رندان سلام کردند
مستند و می نخوردند آن سو یکی گذر کن
۹سیمرغ قاف خیزد در عشق شمس تبریز
آن پر هست برکن وز عشق بال و پر کن
۱۰