ای مرغ آسمانی آمد گه پریدن
وی آهوی معانی آمد گه چریدن
۱ای عاشق جریده بر عاشقان گزیده
بگذر ز آفریده بنگر در آفریدن
۲آمد تو را فتوحی روحی چگونه روحی
کاو چون خیال داند در دیدهها دویدن
۳این دم حکم بیاید تعلیم نو نماید
بی گوشِ سر شنیدن بیدیده ماه دیدن
۴داند سبل ببردن هم مرده زنده کردن
هم تخت و بخت دادن هم بنده پروریدن
۵آن یوسف معانی و آن گنج رایگانی
خود را اگر فروشد دانی عجب خریدن
۶کو مشتری واقف در دو دم مخالف؟
در پرده ساز کردن در پردهها دویدن
۷ای عاشق موفق وی صادق مصدق
میبایدت چو گردون بر قطب خود تنیدن
۸در بیخودی تو خود را، میجوی تا بیابی
زیرا فراق صعب است خاصه ز حق بریدن
۹لب را ز شیر شیطان میکوش تا بشویی
چون شسته شد توانی پستان دل مکیدن
۱۰ای عشق آن جهانی ما را همیکشانی
احسنت ای کشنده شاباش ای کشیدن
۱۱هم آفتاب داند از شرق رو نمودن
ار نی به مرکز او، نتوان به تک رسیدن
۱۲خامش که شرح دل را گر راه گفت بودی
در کوه درفتادی چون بحر برطپیدن
۱۳تبریز شمس دین را هم ناگهان ببینی
وآنگه از او بیابی صبح ابد دمیدن
۱۴