گرچه بسی نشستم در نار تا به گردن
اکنون در آب وصلم با یار تا به گردن
۱گفتم که تا به گردن در لطفهات غرقم
قانع نگشت از من دلدار تا به گردن
۲گفتا که سر قدم کن تا قعر عشق میرو
زیرا که راست ناید این کار تا به گردن
۳گفتم سر من ای جان نعلین توست لیکن
قانع شو ای دو دیده این بار تا به گردن
۴گفتا تو کم ز خاری کز انتظار گلها
در خاک بود نُه مَه آن خار تا به گردن
۵گفتم که خار چه بود کز بهر گلستانت
در خون چو گل نشستم بسیار تا به گردن
۶گفتا به عشق رستی از عالم کشاکش
کان جا همیکشیدی بیگار تا به گردن
۷رستی ز عالم اما از خویشتن نرستی
عار است هستی تو وین عار تا به گردن
۸عیاروار کم نه تو دام و حیله کم کن
در دام خویش ماند عیار تا به گردن
۹دامی است دام دنیا کز وی شهان و شیران
ماندند چون سگ اندر مردار تا به گردن
۱۰دامی است طرفهتر زین کز وی فتاده بینی
بیعقل تا به کعب و هشیار تا به گردن
۱۱بس کن ز گفتن آخر کان دم بود بریده
کز تاسه نبود آخر گفتار تا به گردن
۱۲