ای امتان باطل بر نان زنید بر نان
وی امتان مقبل بر جان زنید بر جان
۱حیوان علف کشاند غیر علف نداند
آن آدمی بوَد کاو جوید عقیق و مرجان
۲آن باغها بخفته، وین باغها شکفته
وین قسمتی است رفته، در بارگاه سلطان
۳جانهاست نارسیده در دامها خزیده
جانهاست برپریده ره برده تا به جانان
۴جانی ز شرح افزون، بالایِ چرخ گردون
چست و لطیف و موزون چون مه به برج میزان
۵جانی دگر چو آتش تند و حرون و سرکش
کوتاهعمر و ناخوَش، همچون خیال شیطان
۶ای خواجه تو کدامی ؟ یا پخته یا که خامی ؟
سرمستِ نقل و جامی ؟ یا شهسوار میدان ؟
۷روزی به سوی صحرا دیدم یکی معلا
اندر هوا به بالا میکرد رقص و جولان
۸هر سو از او خروشی او ساکن و خموشی
سرسبز و سبزپوشی جانم بماند حیران
۹گفتم که « در چه شوری ؟ کز وهمِ خلق دوری
تو نور نور نوری ؟ یا آفتاب تابان ؟ »
۱۰گفتا « دلم تنگ شد تن نیز هم سبک شد
تا پاگشاده گشتم از چارمیخ ارکان »
۱۱گفتم که « ای امیرم شادت کنار گیرم »
بسیار لابه کردم گفتا که « نیست امکان »
۱۲گفتم « بیا وفا کن وین ناز را رها کن
شاخی شکر سخا کن، چه کم شود از آن کان ؟»
۱۳گفتا که « من فنایم اندر کنار نایم
نقشی همینمایم از بهر درد و درمان »
۱۴گفتم « تو را نباید خود دفع کم نیاید
پنجَه بهانه زاید از طبعت ای سخندان »
۱۵گفتا « ز سر یک تو باور کجا کنی تو ؟
طفلی و دَرسَت ابجد، برگیر لوح و میخوان »
۱۶گفتم « همین سیاست میکن حلال بادت
صد گونه دفع میده میکُش مرا به هجران »
۱۷زود از زبان دیگر صد پاسخ چو شکر
برخواند بر من از بر گشتم خراب و سکران
۱۸بسیار اشک راندم تا دیر مست ماندم
تا که برون شد آن شه چون جان ز نقش انسان
۱۹داغی بماند حاصل زان صحبت اندر این دل
داغی که از لذیذی ارزد هزار احسان
۲۰فرمود مشکلاتی در وی عجب عظاتی
خامش در زبانها آن می نیاید آسان
۲۱