روز است ای دو دیده در روزنم نظر کن
تو اصل آفتابی چون آمدی سحر کن
۱بردار طالبان را وز هفت بحر بگذر
منگر به گاو و ماهی وز صد چنین گذر کن
۲پیدا بکن که پاکی از کون و پست و بالا
وین خانه کهن را بیزیر و بیزبر کن
۳عالم فناست جمله در یک دمش بقا کن
ماری است زهر دارد تو زهر او شکر کن
۴هر سو که خشک بینی تو چشمهای روان کن
هر جا که سنگ بینی از عکس خود گهر کن
۵اندر قفای عاشق هر سو که خصم بینی
او را به زخم سیلی اندر زمان به درکن
۶تا چند عذر گویی کورند و مینبینند
گر کورشان نخواهی در دیدهشان نظر کن
۷خواهی که پردههاشان در دیدهها نباشد
فرما تو پردگی را کز پردهها عبر کن
۸فرمان تو راست مطلق با جمع در میان نه
بستم قبای عطلت هم چارهٔ کمر کن
۹ای آفتاب عرشی ای شمس حق تبریز
چون ماه نو نزارم رویم تو در قمر کن
۱۰