من که ستیزه روترم در طلب لقای تو
بدهم جان بیوفا از جهت وفای تو
۱در دل من نهادهای آنچ دلم گشادهای
از دو هزار یک بود آنچ کنم به جای تو
۲گلشکر مقویم هست سپاس و شکر تو
کحل عزیزیم بود سرمه خاک پای تو
۳سبزه نرویدی اگر چاشنیش ندادیی
چرخ نگرددی اگر نشنودی صلای تو
۴هست جهاز گلبنان حله سرخ و سبز تو
هست امید شب روان یقظت روزهای تو
۵من ز لقای مردمان جانب که گریزمی
گر نبدی لقایشان آینه لقای تو
۶بخت نداشت دهریی منکر گشت بعث را
ور نه بقاش بخشدی موهبت بقای تو
۷پر ز جماد و نامیه عالم همچو کاهدان
کی برسیدی از عدم جز که به کهربای تو
۸در دل خاک از کجا های بدی و هو بدی
گر نه پیاپی آمدی دعوت های های تو
۹هم به خود آید آن کرم کیست که جذب او کند
هست خود آمدن دلا عاطفت خدای تو
۱۰گوید ذره ذره را چند پریم بر هوا
هست هوا و ذره هم دستخوش هوای تو
۱۱گردد صد صفت هوا ز اول روز تا به شب
چرخ زنان به هر صفت رقص کنان برای تو
۱۲رقص هوا ندیدهای رقص درختها نگر
یا سوی رقص جان نگر پیش و پس حدای تو
۱۳بس کن تا که هر یکی سوی حدیث خود رود
نبود طبعها همه عاشق مقتضای تو
۱۴