دوش خوابی دیدهام خود عاشقان را خواب کو
کاندرون کعبه میجستم که آن محراب کو
۱کعبه جانها نه آن کعبه که چون آن جا رسی
در شب تاریک گویی شمع یا مهتاب کو
۲بلک بنیادش ز نوری کز شعاع جان تو
نور گیرد جمله عالم لیک جان را تاب کو
۳خانقاهش جمله از نور است فرشش علم و عقل
صوفیانش بیسر و پا غلبه قبقاب کو
۴تاج و تختی کاندرون داری نهان ای نیکبخت
در گمان کیقباد و سنجر و سهراب کو
۵در میان باغ حسنش میپر ای مرغ ضمیر
کایمن آباد است آن جا دام یا مضراب کو
۶در درون عاریتهای تن تو بخششی است
در میان جان طلب کان بخشش وهاب کو
۷در صفت کردن ز دور اطناب شد گفت زمان
چون رسیدم در طناب خود کنون اطناب کو
۸چون برون رفتی ز گل زود آمدی در باغ دل
پس از آن سو جز سماع و جز شراب ناب کو
۹چون ز شورستان تن رفتی سوی بستان جان
جز گل و ریحان و لاله و چشمههای آب کو
۱۰چون هزاران حسن دیدی کان نبد از کالبد
پس چرا گویی جمال فاتح الابواب کو
۱۱ای فقیه از بهر لله علم عشق آموز تو
ز آنک بعد از مرگ حل و حرمت و ایجاب کو
۱۲چون به وقت رنج و محنت زود مییابی درش
بازگویی او کجا درگاه او را باب کو
۱۳باش تا موج وصالش دررباید مر تو را
غیب گردی پس بگویی عالم اسباب کو
۱۴ار چه خط ابن بوابت هوس شد در رقاع
رقعه عشقش بخوان بنمایدت بواب کو
۱۵هر کسی را نایب حق تا نگویی زینهار
در بساط قاضی آ آنگه ببین نواب کو
۱۶تا نمالی گوش خود را خلق بینی کار و بار
چون بمالی چشم خود را گویی آن را تاب کو
۱۷در خرابات حقیقت پیش مستان خراب
در چنان صافی نبینی درد و خس و انساب کو
۱۸در حساب فانیی عمرت تلف شد بیحساب
در صفای یار بنگر شبهت حساب کو
۱۹چون میت پردل کند در بحر دل غوطی خوری
این ترانه میزنی کاین بحر را پایاب کو
۲۰