جسم و جان با خود نخواهم خانه خمار کو
لایق این کفر نادر در جهان زنار کو
۱هر زمان چون مست گردد از نسیم خمر جان
تا در خمخانه میتازد ولیکن بار کو
۲سوی بیگوشی سماع چنگ میآید ولیک
چنگ جانان است آن را چوب یا اوتار کو
۳چونک او بیتن شود پس خلعت جان آورند
کاندر او دستان حایک یا که پود و تار کو
۴کبر عاشق بوی کن کان خود به معنی خاکیی است
در چنان دریا تکبر یا که ننگ و عار کو
۵چون مشامت برگشاید آیدت از غار عشق
طرفه بویی پس دوی هر سو که آخر غار کو
۶رنگ بیرنگی است از رخسار عاشق آن صفا
آن وفا و آن صفا و لطف خوش رخسار کو
۷آمدت مژده ز عمر سرمدی پس حمد کو
کاندر آن عمرت غم امسال و یاد پار کو
۸صحبت ابرار و هم اشرار کان جا زحمت است
در حریم سایه آن مهتر اخیار کو
۹شمس حق و دین خداوند صفاهای ابد
در شعاع آفتابش ذره هشیار کو
۱۰