در گذر آمد خیالش گفت جان این است او
پادشاه شهرهای لامکان این است او
۱صد هزار انگشتها اندر اشارت دیده شد
سوی او از نور جانها کای فلان این است او
۲چون زمین سرسبز گشت از عکس آن گلزار او
نعرهها آمد به گوشم ز آسمان این است او
۳هین سبکتر دست درزن در عنان مرکبش
پیش از آن کو برکشاند آن عنان این است او
۴جمله نور حق گرفته همچو طور این جان از او
همچو گوهر تافته از عین کان این است او
۵رو به ماه آورد مریخ و بگفتش هوش دار
تا نلافی تو ز خوبی هان و هان این است او
۶شمس تبریزی شنیدستی ببین این نور را
کز وی آمد کاسدیهای بتان این است او
۷