باده بده باد مده وز خودمان یاد مده
روز نشاط است و طرب برمنشین داد مده
۱آمدهام مست لقا کشته شمشیر فنا
گر نه چنینم تو مرا هیچ دل شاد مده
۲خواجه تو عارف بدهای نوبت دولت زدهای
کامل جان آمدهای دست به استاد مده
۳در ده ویرانه تو گنج نهان است ز هو
هین ده ویران تو را نیز به بغداد مده
۴والله تیره شب تو به ز دو صد روز نکو
شب مده و روز مجو عاج به شمشاد مده
۵غیر خدا نیست کسی در دو جهان همنفسی
هر چه وجود است تو را جز که به ایجاد مده
۶گرچه در این خیمه دری دانک تو با خیمه گری
لیک طناب دل خود جز که به اوتاد مده
۷ساقی جان صرفه مکن روز ببردی به سخن
مال یتیمان بمخور دست به فریاد مده
۸ای صنم خفته ستان در چمن و لاله ستان
باده ز مستان مستان در کف آحاد مده
۹دانه به صحرا مکشان بر سر زاغان مفشان
جوهر فردیت خود هرزه به افراد مده
۱۰چون بود ای دلشده چون نقد بر از کن فیکون
نقد تو نقد است کنون گوش به میعاد مده
۱۱هم تو تویی هم تو منم هیچ مرو از وطنم
مرغ تویی چوژه منم چوژه به هر خاد مده
۱۲آنکه به خویش است گرو علم و فریبش مشنو
هست تو را دانش نو هوش به اسناد مده
۱۳خسرو جانی و جهان وز جهت کوهکنان
با تو کلندی است گران جز که به فرهاد مده
۱۴بس کن کاین نطق خرد جنبش طفلانه بود
عارف کامل شده را سبحه عباد مده
۱۵