دیدی که چه کرد آن یگانه
برساخت پریر یک بهانه
۱ما را و تو را کجا فرستاد
او ماند و دو سه پری خانه
۲ما را بفریفت ما چه باشیم
با آن حرکات ساحرانه
۳آن سلسله کو به دست دارد
بربندد گردن زمانه
۴از سنگ برون کشید مکری
شاباش زهی شکر فسانه
۵بست او گرهی میان ابرو
گم گشت خرد از این میانه
۶بر درگه او است دل چو مسمار
بردوخته خویش بر ستانه
۷بر مرکب مملکت سوار او است
در دست وی است تازیانه
۸گر او کمر کهی بگیرد
که را چو کهی کند کشانه
۹خود آن که قاف همچو سیمرغ
کردهست به کویش آشیانه
۱۰از شرم عقیق درفشانش
درها بگداخت دانه دانه
۱۱بادی که ز عشق او است در تن
ساکن نشود به رازیانه
۱۲عشاق مذکرند وین خلق
درماندهاند در مثانه
۱۳ساقی درده قدح که ماییم
مخمور ز باده شبانه
۱۴آبی برزن که آتش دل
بر چرخ همیزند زبانه
۱۵در دست همیشه مصحفم بود
وز عشق گرفتهام چغانه
۱۶اندر دهنی که بود تسبیح
شعر است و دوبیتی و ترانه
۱۷بس صومعهها که سیل بربود
چه سیل که بحر بیکرانه
۱۸هشیار ز من فسانه ناید
مانند رباب بیکمانه
۱۹مستم کن و برپران چو تیرم
بشنو قصص بنی کنانه
۲۰چون مست بود ز باده حق
شهباز شود کمین سمانه
۲۱بیخویش گذر کند ز دیوار
بر روی هوا شود روانه
۲۲باخویش ز حق شوند و بیخویش
میها بکشند عاشقانه
۲۳دیدم که لبش شراب نوشد
کی دید ز لب می مغانه
۲۴و آن گاه چه می،می خدایی
نه از خنب فلان و یا فلانه
۲۵ماهی ز کنار چرخ درتافت
گم گشت دلم از این میانه
۲۶این طرفه که شخص بیدل و جان
چون چنگ همیکند فغانه
۲۷مشنو غم عشق را ز هشیار
کو سردلب است و سردچانه
۲۸هرگز دیدی تو یا کسی دید
یخدان ز آتش دهد نشانه
۲۹دم درکش و فضل و فن رها کن
با باز چه فن زند سمانه
۳۰