یک جام ز صد هزار جان به
برخیز و قماش ما گرو نه
۱ما از خود خویش توبه کردیم
ما هیچ نمیرویم از این ده
۲یک رنگ کند شراب ما را
تا هر دو یکی شود که و مه
۳درویش ز خویشتن تهی شد
پر ده تو شراب فقر پر ده
۴برخیز و به زه کن آن کمان را
ماییم کمان و باده چون زه
۵برجای بماند عقل پرفعل
این است سزای پیر فربه
۶ما غم نخوریم خود کی دیدهست
تو بار کشی و او کند عه
۷بگریز ز غم به سوی شه رو
وز خانه عاریت برون جه
۸