ای بخاری را تو جان پنداشته
حبه زر را تو کان پنداشته
۱ای فرورفته چو قارون در زمین
وی زمین را آسمان پنداشته
۲ای بدیده لعبتان دیو را
لعبتان را مردمان پنداشته
۳ای کرانه رفته عشق از ننگ تو
ای تو خود را در میان پنداشته
۴ای گرفته چشمت آب از دود کفر
دود را نور عیان پنداشته
۵ای ز شهوت در پلیدی همچو کرم
عاشقان را همچنان پنداشته
۶مستی شهوت نشان لعنت است
ای نشان را بینشان پنداشته
۷ای تو گندیده میان حرف و صوت
وی خدا را بیزبان پنداشته
۸ماهتابش میزند بر کوریت
ای تو مه را هم نهان پنداشته
۹هر چه گفتم خویشتن را گفتهام
ای تو هجو دیگران پنداشته
۱۰